هورااااا........................ مبل هاي جديد ما اومدن

صبح پنجشنبه يك وانت گرفتم و به همراه ايمان مبل هاي قديمي رو برديم تجريش ، همون جايي كه چند سال پيش ميز و صندلي هاي ناهار خوري اون ها رو به همراه كلي وسايل ديگه جا گذاشتيم و اومديم اينجا
من واقعا هنوز هم فكر ميكنم حتي با وجود اين همه ترافيك و شلوغي و درد سر، هيچ جايي براي زندگي بهتر از تجريش نيست ( البته اين يك نظر شخصيه كه وابسته به خاطرات و عادت و سليقه و اينجور چيزهاست ) اما خوب فعلا شرايط جوري نيست كه بتونيم برگرديم
حالا بگذريم ،
ايمان مثل هميشه زودتر خودشو به اتاقهايي كه به عنوان انباري ازشون استفاده ميكنيم رسوند تا خودشو با سر و كله زدن با دوچرخه من كه 14 تا دنده و چند تا عقربهِ سرعت سنج و نمايشگر داره و هنوز مونده تا اندازه اش بشه مشغول كنه ...
من و راننده وانت هم مشغول پياده كردن و جا به جايي وسايل شديم
به هر حال بايد سريع برميگشتم ، چون از چوبشار ( فروشگاه مبل ) زنگ زده بودن كه مبل هاي جديد رو ساعت يازده ميارن
اما جدا كردن ايمان از دوچرخه مورد علاقه اش و اون خونه خالي با كلي كمد و كشو و اتاق كه تو هر كدومش پر از خرت و پرت هاي قديمي و فراموش شده است و ميتونه يك پسر بچه رو ساعتهاي طولاني مجذوب خودش كنه و اونو به دنيايي از اسرار و رمز و راز بكشونه واقعا سخت بود
- بابا چرا اين ساعت به جاي بند زنجير داره ؟
- قديميه ديگه ، فكر كنم مال پدر بزرگم بود
- يعني باباي باباي تو ؟
- آره
- تو هم از اينها داشتي ؟
- نه
- ساعت تو چطوري بود ؟
- مثل مال تو
- من اينو بردارم ؟
- چي ؟
- اين ساعت پيش من باشه ؟ قول ميدم خرابش نكنم
- بذار اول از مامان بزرگ اجازه بگيريم ، بعد
- خوب الان بهش تلفن بزن اجازه بگير
- آخه الان كار داريم بايد سريع برگرديم
- فقط يك تلفن
- خوب اصلا برش دار ، ولي خرابش نكني ها
- اين يكي چي ؟ اين كه صفحه اش زرده
- نه ديگه ، بدو بريم ، الان مبل ها رو ميارن
خلاصه كه مبل ها قديمي رو هم روي كلي خاطرات ديگه گذاشتم و خيلي سريع برگشتيم ...
اين ماجرا ادامه دارد ...











