تبليغاتX
كافه تهران

كافه تهران

نوعي نگاه به پديده هاي هنري ، اجتماعي و غيره ، نه چندان متفاوت و نه كاملا معمولي

 

هورااااا........................ مبل هاي جديد ما اومدن

 

 

  صبح پنجشنبه يك وانت گرفتم و به همراه ايمان مبل هاي قديمي رو برديم تجريش ، همون جايي كه چند سال پيش ميز و صندلي هاي ناهار خوري اون ها رو به همراه كلي وسايل ديگه جا گذاشتيم  و  اومديم اينجا   

من واقعا هنوز هم فكر ميكنم حتي با وجود اين همه ترافيك و شلوغي و درد سر، هيچ  جايي براي زندگي بهتر از تجريش نيست  ( البته  اين يك نظر شخصيه كه وابسته به خاطرات و عادت و سليقه و اينجور چيزهاست )  اما خوب فعلا شرايط جوري نيست كه بتونيم برگرديم

 

 حالا بگذريم ،

 ايمان مثل هميشه زودتر خودشو به اتاقهايي كه به عنوان انباري ازشون استفاده ميكنيم رسوند تا خودشو با سر و كله زدن با دوچرخه من كه 14 تا دنده و چند تا عقربهِ سرعت سنج و نمايشگر داره و هنوز مونده تا اندازه اش بشه مشغول كنه ...

من و راننده وانت هم مشغول پياده كردن و جا به جايي وسايل شديم

به هر حال بايد سريع برميگشتم ، چون از چوبشار ( فروشگاه مبل )  زنگ زده بودن كه مبل هاي جديد رو ساعت يازده ميارن

اما جدا كردن ايمان از دوچرخه مورد علاقه اش و اون خونه خالي با كلي كمد و كشو و اتاق كه تو هر كدومش پر از خرت و پرت هاي قديمي و فراموش شده است و ميتونه يك پسر بچه رو ساعتهاي طولاني مجذوب خودش كنه و اونو به دنيايي از اسرار و رمز و راز بكشونه واقعا سخت بود  

 

-        بابا چرا اين ساعت به جاي بند زنجير داره ؟

-        قديميه ديگه ، فكر كنم مال پدر بزرگم بود

-        يعني باباي   باباي تو ؟

-        آره

-        تو هم از اينها داشتي ؟  

-        نه

-        ساعت تو چطوري بود ؟

-         مثل مال تو

-         من اينو بردارم ؟

-        چي ؟

-        اين ساعت پيش من باشه ؟ قول ميدم خرابش نكنم

-        بذار اول از مامان بزرگ اجازه بگيريم ، بعد

-        خوب الان بهش تلفن بزن اجازه بگير

-        آخه الان كار داريم بايد سريع برگرديم

-        فقط يك تلفن

-        خوب اصلا برش دار ، ولي خرابش نكني ها

-        اين يكي چي ؟ اين كه صفحه اش زرده

-         نه ديگه ، بدو بريم ، الان مبل ها رو ميارن

 

خلاصه كه مبل ها قديمي رو هم  روي كلي خاطرات ديگه گذاشتم و خيلي سريع برگشتيم ...

 

اين ماجرا ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

شايد براتون اتفاق افتاده باشه در زماني كه حسابي بي حال و حوصله هستين و به اصطلاح امروزي اش دِپرِس هستيد  ناگهان يك خبر خوشحال كننده بهتون برسه كه نه تنها حال و وضعِ روحي اتون رو عوض كنه ، بلكه به لحاظ مادي و اجتماعي هم ساختار زندگي شما رو كاملا تغيير بده و آينده براي شما به شكلي كه اصلا فكرش رو هم نمي كرديد عوض بشه

 من سال ها قبل كسي رو دوست داشتم ( يعني هر دو همديگر رو دوست داشتيم ) و فكر مي كرديم زندگي بدون همديگه برامون محاله و ما چقدر خوشبخت هستيم كه اون كسي رو كه ميخواستيم پيدا كرديم  

 

 

خيلي زود قضيه كاملا جدي شد و خانواده ها هم از اين موضوع استقبال كردن ، با يكبار ملاقات خانواده ها و اعلام قاطعانه او به خانواده اش كه  " من انتخاب خودم رو كردم "   ديگه همه فكر ميكردن كه كار تموم شده است ، و دوستان و آشنايان هم ديگه به چشم نامزدهايي كه به زودي عروسي ميكنن به ما نگاه ميكردن

اما يكباره ورق برگشت و همه چيز به هم ريخت

يك روز اومد و گفت كه پدرم باهام صحبت كرده و گفته اين ازدواج صلاح نيست و من هم حسابي فكر كردم و طبق نظر پدرم ديگه نميخوام اين رايطه ادامه پيدا كنه و خداحافظ ...

حالا فكر كنيد من اوضاعم چطور شد

چند وقتي در بدترين شرايط ممكن قرار داشتم

تقريبا در همون زمان كارم رو هم از دست دادم

ديگه پاك ريخته بودم به هم

كه يكروز تلفن زنگ زد ...

 

- بله  بفرمائيد ؟

- سلام

- سلام

- من مهتاب هستم

- مهتاب ؟

- خواهر نيلوفر

- آه بله بله ،  خوب هستين ؟

- ممنون

قلبم داشت از جا در مي اومد

- راستش من زنگ زدم كه بهتون تبريك بگم

- تبريك بگيد ؟ بابت چي ؟

- دانشگاه ديگه ، اينكه در رشته اي كه ميخواستيد قبول شدين

- مگه نتايج رو اعلام كردن ؟

- بله ، نميدونستيد ؟ مردم ساعت هاست تو صف روزنامه ان ؟

-  چرا ، ميدونستم ، فقط يادم رفته بود كه امروزه ، از صبح بيرون نرفتم

- پس مثل اينكه من اولين نفري هستم كه بهتون تبريك ميگه

- بله ، همينطوره ، ممنونم

- واقعا از صميم قلب خوشحال شديم ، هم من و هم نيلوفر اميدواريم در تمام مراحل زندگي موفق باشين

- خواهش ميكنم  ....................  خودش كجاست ؟

- كي ؟ نيلوفر ؟

- بله

- خونه نيست ........  يعني رفته خريد  ........... راستش داره ازدواج ميكنه

- آها ، بله

- خوب ، ديگه خيلي مزاحمتون نميشم ، نيلوفر ازمن خواسته بود از طرف اون و خودم بهتون تبريك بگم ، اميدوارم موفق باشين

- متشكرم

- خداحافظ

- خداحافظ 

 

شايد باورتون نشه اما من اصلا اهل درس و اين حرف ها نبودم ، فرم هاي كنكور رو هم خود نيلوفر برام گرفته بود و خودش هم پر كرده بود و رفته بود تو صف ايستاده بود و پست كرده بود   

 اما از اون بعداز ظهر به بعد زندگي و حال و روزگار من به كلي تغيير كرد

اولا فهميدم كه اونقدر ها هم كه فكر ميكردم بي اهميت نبودم

بعد هم خوب اون موقع ها دانشگاه قبول شدن واقعا سخت بود و اين خودش موفقيت بزرگي محسوب ميشد

ديگه اينكه با آدم هاي مختلف و جديدي آشنا شدم و فضاهاي تازه اي به روم باز شد

 

و خلاصه آخر همه اينها ميخواستم بگم واقعيت اينه كه ما هر لحظه ممكنه بهترين خبر زندگيمون رو بشنويم ، شايد خودمون هم ندونيم واقعا چي ميخواهيم و يا اينكه چه چيزي براي ما در حال شكل گرفتنه ولي ميشه باور داشت كه اميد داشتن حتي اگه آدم در بدترين شرايط هم باشه يك پديده واقعي و قابل اتكاست ، ميشه باور داشت به اميد و ميشه باور داشت كه عشق اگر حتي به ثمر هم نشينه اما خوب بالاخره يك كارهايي ميكنه ...

 

 

+ نوشته شده در  88/06/07ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

يكي از لذت هاي خيلي از مردم دتيا خريد كردنه

فكر ميكنم قبلا جايي خوندم كه مردم كپنهاگ ( دانمارك ) تو اين زمينه از همه مردم دنيا جلوتر هستن و زمان زيادي از اوغات فراغت اشون رو صرف گشت و گذار در فروشگاه ها و انجام خريدهاي مختلف ميكنن

 

 

البته در ايران و كلا كشورهايي كه سطح درآمد عمومي خيلي بالا نيست ، و مردم خيلي دير به دير اجناسشون رو عوض ميكنن ، آقايون فكر كنم خيلي از اين لذت بهره مند نميشن ،

اما در صورت وجود شرايط لازم واقعا خيلي حال ميده مثلا با بچه ها وارد يك فروشگاه بشين و يك فروشنده خوش اخلاق و با وجدان شما رو راهنمايي كنه و شما هم يك خريد خوب انجام بدين ، مثلا يك تلويزيون خوب و پيشرفته بخرين و كلي باهاش صفا كنيد

حالا ...

اوايل سه راه گوهر دشت كرج يك فروشگاه مبلمان هست به نام " چوبشار " كه بعضي از اجناسش به نحو واقعا متفاوتي خاص هستند و خوب مثل هر چيز خاص ديگه اي ، قيمت هاش هم سطح بالاتري دارن

 

 

امروز ناگهان ساعت 12 ظهر متوجه شدم قراره مبلمان خونه رو عوض كنيم  " نميدوني چقدر شيكن ، درست هموني كه دنبالش ميگشتم ، بعد از ظهر زودتر بيا بريم ببينيم ، پول يادت نره ، من بايد برم ، آذين گريه ميكنه ، خداحافظ  ،  پول يادت نره ها  "  ....

 

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

هر چند وقت يكبار بعضي از سريال هايي كه از تلويزيون پخش ميشن به طرز عجيبي با كل سريال هاي در حال پخش و با با تمام سريال هاي قبل و بعد از خودشون فرق دارن ، از ويژگي هاي اين نوع سريال ها يكيش اينه كه اين سريال ها به طرز چشمگيري ساختار شكن هستن و اغلب هم به مخاطبان زيادي دست پيدا ميكنن

يكي از اولين هاي اين نوع از مجموعه هاي تلويزيوني ، مجموعه آرايشگاه زيبا بود كه در زمان خودش تونست تحولي در زمينه ساخت و محتوي طنز ايجاد كنه

يا مثلا سريال همسران و در ادامه اش خانه سبز  كه اونها هم به نوبه خودشون تونستن مخاطبان زيادي رو پاي تلويزيون بكشونن

 

يا بعضي ديگر از اين دست سريال ها

اما حالا از همه اينها بگذريم ، نميخوام طولانيش كنم ، فقط ميخواستم بگم اين سريال شمس العماره كه داره پخش ميشه ، اگر چه مثل اونهاي ديگه هنوز نتونسته جايگاه ويژه اي پيدا كنه ، اما يك جورايي فضاي متفاوت و دلچسبي داره ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/05/24ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

در داستان قبلي ،  ( آپارتمان ) ، يك موضوع عاطفي و حسي در پس زمينه وجود داره كه ميخوام اگه بشه اونو شرح بدم چون اولا فكر ميكنم خيلي مهمه  ، و دوم هم تصور ميكنم شايد تا حدودي مبهم باقي مونده .

موضوع اينه كه بعضي وقت ها ما ادم ها به بعضي چيزهايي كه داريم اونقدر عادت ميكنيم كه ديگه حتي اون ها رو نمي بينيم  ، يعني نميدونيم كه چقدر دوستشون داريم و چقدر تو زندگيمون مهم هستن ،

خوب اين اتفاق تو خيلي از زندگي هاي مشترك هم پيش مياد ، مثلا مرد و زن اونقدر درگير كار بچه ها و يا كارهاي خودشون در خارج از خونه ميشن كه به لحاظ روحي و احساسي از هم فاصله ميگيرن و بعد از يك مدت در صورتي كه بعضي كدورت ها هم بين اشون پيش بياد و لاينحل باقي بمونه و نيز همينطور اگه بعضي شرايط اجتماعي و اقتصادي ( مثل موقعيت زن و مرد در بين خانواده اشون و يا دوستان و همكارانشون )  در اين بين تاثير بگذارن اتفاقي ميافته كه باعث جدايي ذهني اونها از همدیگه ميشه

 

 

و بعد مثلا مرد مدت ها در ذهن خودش نقشه هايي براي زندگي و آينده اش ميكشه كه اصلا با زنش در اون مورد حرف نميزنه و يا اصلا زنش رو مانع اصلي انجام اونها ميبينه ، و  همينطور زن دائم به چيزي فكر ميكنه كه مردش چيزي در مورد اونها نميدونه  ، و اگه يك روزي از اونها خبر دار بشه احساس خيلي بدي بهش دست ميده كه مثلا چرا اين همه مدت اين افکار ازش مخفي نگه داشته شده

 توي داستان آپارتمان مرد به لحاظ فكري از سيما جدا شده و به تنهايي نقشه هاي زيادي براي زندگيش ميكشه ، براي همين هم خيلي از سيما كه در كنارشه فاصله گرفته  ...

 خوشبختانه اون خواب بهش ياد آوري ميكنه كه چقدر سيما رو دوست داره ...

  

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت   توسط كافه تهران  | 

 


توي صندلي عقب تاكسي فرو رفته بودم و به كاج هاي وسط  پارك وي نگاه ميكردم  ، به نظرم رسيد  زماني چقدر اين كاج ها رو دوست داشتم ، كاج هايي كه در گذشته اي نه چندان دور خيلي انبوه تر و متراكم تر از الان بودن و حالا انگارداشتن يكي يكي و با سرعت زياد از جلوي شيشه اتومبيل فرار ميكردن تا شايد كمتر ديده بشن ،

در تمام طول راه از فرودگاه يك چيز مدام فكرم رو مشغول كرده بود ، اينكه كليدهاي آپارتمان رو كه هشت سال پيش با خودم از ايران  برده بودم ميتونه درب خونه رو باز كنه يا نه ؟

روزي كه براي آخرين بار درب  آپارتمان رو قفل كردم و حفاظ آهني اش رو كشيدم هيچ فكر نميكردم كه رفتنم اين همه مدت طول بكشه ، و همينطور هيچ فكر نميكردم كه اون آپارتمان بزرگ و زيبا سالهاي سال همينطور بي مصرف و بدون استفاده بمونه ،

با نزديكتر شدن تاكسي به شميران به تدريج تكه هايي از گذشته توي ذهنم زنده ميشد ، به ياد روزي افتادم كه ميخواستم همين آپارتمان رو بخرم ، يادم افتاد كه چطور  سيما با هيجان زياد خودشو به بنگاه معاملاتي رسونده بود وگفته بود كه  " فقط طبقات بالا ميخوام ، ميخوام هيچ ساختموني جلوش نباشه " و وقتي علت اون همه  اصرارشو پرسيده بودم گفته بود  "ميخوام خونه ام دل باز و پر نور باشه ، ميخوام پرده هاي اتاقها و سالن فقط يك توري نازك باشه " 

 

توي اين هشت سالي كه در كانادا بودم  تونستم دكتراي اقتصادم رو بگيرم و در اين يك سال آخر هم به عنوان استاد نيمه وقت در همون دانشگاه تدريس كنم ، در ضمن مشاور سرمايه گذاري يك شركت بين المللي هم بودم كه باعث ميشد وضعيت مالي ام به مراتب بهتر از قبل بشه ، خوشحال بودم كه در اين مدت وقتم به بطالت نگذشته ، اما اكنون بيشتر از همه چيز از اين جهت احساس رضايت ميكردم كه بر خلاف ادعاي سيما كه ميگفت  " تو فقط ميخواهي از من فرار كني  " تونسته بودم به موفقيت هايي كه ميدونستم لياقتش رو دارم برسم ،

توي همين فكر ها بودم كه تاكسي پيچيد تو خيابون وليعصر و انبوه چنارهاي بلند و قديمي سايه اشون رو تو خيابون پخش كردن ، به نظرم رسيد هميشه اين خيابون تاثير عجيبي در زندگيم داشته ، حتي حالا كه بعد از مدتها در يك لحظه  انگار همه چيز به هشت سال پيش برگشته  ، به نظرم رسيد اين هشت سال تنها يك روياي دور و دراز بوده

بي اختيار دلم براي صداي سرخوش و زنگ دار سيما تنگ شد ، دلم ميخواست حتي براي يك بار ديگه هم كه شده ميتونستم صداي شادشو وقتي از چيزي خوشحال ميشد بشنوم  " اين كاسه ها و بشقاب ها رو ببين  ،  تو رو خدا قشنگ نيستن ، كلي گشتم تا اين طرح رو پيدا كردم ، رنگهاي ديگه اشم بود ، ولي من اينو انتخاب كردم ، اين طرح جنگل و درياست "

در طي اين هشت سال هيچوقت نتونسته بودم نشونه اي از سيما يا خانواده اش به دست بيارم ، راستش اصلا سعي زيادي هم در اين مورد نكرده بودم ، تنها چند مرتبه پسر خاله اشو تو كانادا ديده بودم  و با هم خيلي مختصر رابطه داشتيم  ، كه خوب هيچ گاه ازش راجع به سيما نپرسيده بودم ،  ولي حالا كه برگشتم ميبينم بيش از همه چيز و همه كس دلم ميخواد سيما رو ببينم ، ببينم چه كار ميكنه ، چه شكلي شده ؟ ازدواج كرده يا نه ؟

تاكسي كه پيچيد تو خيابون فرشته از دور ساختمون رو ديدم ، برام عجيب بود كه هنوز هيچ ساختموني جلوش ساخته نشده و چشم اندازش رو كور نكرده ، آپارتمان ما طبقه هفدهم بود ، يعني درست يك طبقه مانده به آخر ، براي همين هم در گذشته وقتي شبها از محل كارم به خونه برميگشتم وقتي به اين محدوده خيابون فرشته ميرسيدم به راحتي ميتونستم روشن بودن چراغ سالن رو تشخيص بدم ، اما حالا در زير نور ظهر گاهي خورشيد نميشد چيز زيادي حدس زد

 

تشويش عجيبي تمام وجودم رو فرا گرفت كه نميدونستم علتش چيه

احساس كردم تمام بدنم خيس عرق و دهانم خشك شده

به سختي و با تلاش زياد تونستم خودمو تكون بدم و ناگهان از خواب پريدم  ، چند لحظه طول كشيد تا به خودم اومدم

از توي آشپزخونه صداي سيما ميومد كه داشت با تلفن حرف ميزد .

.

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

كافه تهران از اين پس سعي خواهد كر د مكاني باشد پر از اميد ، عشق ، لبخند و شادماني و نيز سعي خواهد نمود تنها از انديشه ها و خوشبختي هاي انساني سخن بگويد

 

 هنوز نميدانم چگونه اين مهم به انجام خواهم رسيد ، اما تمام تلاش خود را در اين زمينه  به كار خواهم بست ،

براي شروع بد نيست بگم چقدر اهميت داره كه قدر چيزهايي رو كه داريم بدونيم ،

بر عكس اون چيزي كه اين روزها به شدت در جامعه رواج داره و هر كي چشم به نقطه اي مبهم و دور از دسترس دوخته

من اين روزها بيش از هر زمان ديگري با تمام وجودم حس ميكنم كه چقدر داشته هامو دوست دارم

كارم رو ...

زندگي ام رو ...

دوستان و خويشاوندانم رو ...

خوانندگان اين صفحات رو ...

و ، و ، و

 اين كافه از اين پس مكاني خواهد بود با رنگهاي روشن ...

  و از تمام مخاطباي احتمالي كه ممكنه اين كلمات رو روزي بخونن ميخوام كه به ديده محبت و عشق به اطرافشون نگاه كنن ، شايد فرشته اي در اطرافشون باشه  كه بايد تنها كمي بهتر و دقيقتر بهش نگاه كنن ...

 

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

يكي از مشكل ترين و شايد غير ممكن ترين كارهاي اين دنيا شعر گفتن در زماني است كه آدم در حس لازم  اون  و يا به قولي در مُودش قرار نداره

از ارديبهشت ماه تا حالا دارم تلاش ميكنم ، اما حتي دريغ از يك كلمه كه لااقل بار احساسي و شاعرانه داشته باشه

به قول مرحوم امين پور : آسمان تعطيل است

                                       بادها بيكارند

                                      ابرها خشك و خسيس ...

 

دراين جور مواقع خوندن كتاب يكي از راه كارهاي مقابله با بحران احساسي است ،

 اين روزها فقط كتاب ميخونم ( موراكامي هم دنيائيه )

و ديگه اينكه براي ايمان و آذين با بادكنك هاي هليومي بالن درست ميكنم ، يك سبد كاغذي و كم وزن درست ميكنيم و بعد چند تا بادكنك هليومي بهشون وصل ميكنيم ، ايمان سربازهاي پلاستيكيش رو  سوار بالن ميكنه و آذين كاغذ پاره هاي رنگي  و گيره هاي سرشو

ديدن خوشحالي و لذت ايمان  وقتي يكي از سربازهاي بالن رو كم ميكنه و بالن شروع به صعود ميكنه و بعد در ميانه زمين و هوا كه ارتفاع بالن داره از دسترسش خارج ميشه  يك سرباز مياندازه تو سبد بالن و بالن دوباره به آرامي پائين مياد و ديدن چشم هاي مشتاق آذين كه از اينكه همه خوشحال هستن خيلي بيشتر لذت ميبره تا از بازي خودش و دائم بالا و پائین میپره و داد میزنه بچه ها ( منظورش من و ايمانيم ) ‌بالونِ منو ... بچه ها بالونِ منو ... عالمي داره

خلاصه كه اين روزها حس و حال توليد فرهنگ و هنر نيست ، چسبيدم به خونه  ...  

.

 

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

برعكس شهر كتاب نياوران ( با راهروي تنگ و هميشه شلوغش )  book city چهار راه طالقاني كرج نسبتا  خلوت بود و ميشد با حوصله كتابهايي رو كه جلب نظر ميكنن ورق زد ، طبق عادت اگه كتابي توجه ام رو جلب ميكرد اول نگاهي به يكي از صفحات وسط اش مينداختم كه ببينم نثر اون چطوره و بعد به جمله اولش دقت ميكردم كه ببينم نويسنده چطور نوشته اشو آغاز كرده  و در نهايت هم ناشر و احيانا اطلاعات ديگه رو ميخوندم  

حاصل كار خريد 3 كتاب شد

يكي براي هديه دادن به اسم " نمسيس ، فرشته انتقام و عدالت " اثر آگاتا كريستي ( خالق هركول پوآرو و خانوم مارپل ) كه معروفه به ملكه ي جنايي نويس هاي جهان ، اين داستان به قدري جذاب  بود كه اول خودم خوندمش ، به ياد دوران نوجواني كه عاشق كتاب هاي پليسي و جنايي بودم ، البته در اون سال ها كاراكتر مورد علاقه من آرسن لوپن بود  ...  بگذريم

دوم كتابي از رضا كيانيان به نام " اين مردم نازنين " كه در واقع خاطراتي است كه كيانيان  به عنوان يك هنرپيشه معروف در برخورد با مردم براش پيش اومده ، خوندنش آدم رو خيلي به زندگي بازيگران مشهور و خود كيانيان نزديك ميكنه ، شايد اگه شخص ديگري اين كتاب رو مينوشت اسمش رو به جاي   اين مردم نازنين ميگذاشت " اين رضا كيانيانِ نازنين " كه خوب در نوع خودش كار جالب و سرگرم كنند ه اي بود

و بالاخره سوم كتابي كه همه اين مقدمه چيني ها به خاطر معرفي اون انجام شد  ، كتابي از نويسنده فرانسوي پاتريك موديانو به نام " در كافه ي جواني گم شده " كه غير از سكته دار بودن عنوانش ترجمه روان و خوبي داره

  

 شايد اولين چيزي كه باعث شد توجه ام به سوي اين كتاب جلب بشه اسم كتاب بود كه برام تداعي كافه تهران رو ميكرد ، و بعد كه يكي از صفحات داخلي كتاب رو باز كردم جمله اي به چشمم خورد كه به نظرم خيلي زيبا ، كليدي و در عين حال دردناك رسيد  "  آه تو اي پاريس ، با آن سوراخ سُنبه هاي سياهت  " اين جمله به قدري تاثير گذار بود كه مطمئن بودم كتاب رو خواهم خريد و ديگه دارم بيخودي وقت تلف ميكنم ، به نظرم رسيد انگار چيزي رو كه دنبالش ميگشتم پيدا كرده ام ، و به يكي از جنس خودم رسيدم ، انگار اين منم كه دارم داد ميزنم : آه تهران ، با آن همه خاطرات لعنتي ات

پيش خودم گفتم : بفرما ، اين هم يكي ديگه ، يكي كه جز اندوه چيزي در لايه هاي مختلف زندگي نمي بينه

براي لحظه اي مردد شدم ، آيا دوباره دارم با كله وارد دنياي تاريك و غم زده يك نفر ديگه ميشم ؟ مشكل اينجاست كه اصلا معلوم نيست به همون راحتي كه وارد دنياي اندوهباركسي ميشي بتوني به همون راحتي هم ازش بيرون بياي ، ويا در آخر قضيه دقيقا همون آدم قبلي باشي

اما خوب چه اهميت داشت ، مهم لذت بردن از نثر زيباي كتاب و آشناشدن با نويسنده بود .

اين كتاب آخرين اثر نويسنده و چاپ سال 2007 يا 2008   هست و در مورد دختري است كه با ورودش به يك كافه ( كافه كُنده ) توجه همه رو جلب ميكنه و بعد از مدتي ناپديد شدنش روايت هايي رو بوجود مياره ،  

در نهايت گرچه همانطور كه فكر ميكردم سراسر فضاي داستان به شدت غمبار و از اون بدتر پر از تنهائيه ( تنهايي هاي بي پايان و كشنده ) اما خوندنش مخصوصا براي كسي كه خاطره اي و يا تصوري از پاريس داره و يا تخيل قوي داره ميتونه بسيار لذت بخش باشه ... 

.

 

+ نوشته شده در  88/04/21ساعت   توسط كافه تهران  | 

 

سلام

خيلي برام سخت شده نوشتن ، و به صفحه مونيتور نگاه كردن ، همينطور به تلويزيون و يا به هر چيز ديگه اي كه نور مستقيم داشته باشه ، و يا اصلا به هر چيز كه زمينه اش سفيد باشه نگاه كردن

همين حالا هم دارم با فيلتر به صفحه مونيتور نگاه ميكنم ، منظورم يك عينك با UV 400  تا كمي تحمل نور تند صفحه آسون تر بشه

                           *************

يك روز صبح كه پا شدم ديدم چشم هام قرمز شدن ، اول فقط قرمز شدن در گوشه چشم راست بود  ،  با كمي ورم نزديك گوش همون سمت

دكتر شركت ( يك پزشك عمومي ) گفت چيزي نيست و گفت كه يك حساسيت ساده است كه با سه روز درمان خوب ميشه ،

تشخيص و در نتيجه داروها اشتباه بودن و بعد از سه روز سمت راست صورتم كاملا  ورم كرد و سرخي چشم راستم هم بيشتر شد .

رفتم پيش متخصص چشم

گفت اين عفونته و چرا دير مراجعه كردي و از اين حرف ها ؟ و دارو داد كه هر ساعت بايد چند قطره  از اين و چند قطره از اون ميريختم ، ريختم

اما وضع باز هم بدتر شد و ورم صورت  به چشمم هم رسيد و ديگه كمتر كسي ميتونست ناراحتي اشو از ديدن وضعيتم پنهان كنه ( لابد براي همه به غير از خودم چهره كريهي پيدا كرده بودم )

رفتم پيش يك فوق تخصص شبكيه ، گفت بيماري تركيبي شده از حساسيت به دارو و عفونت ،

 داروها رو عوض كرد  اما وضع باز هم بدتر شد  ، غده هاي لنفاوي زير گوشم به اندازه يك گردو شده بودن ،  به طوريكه ديگه احساس خطر كردم و در عين حال از اين همه نظرات مختلف هم كلافه شده بودم

بچه ها هم تو خونه ديگه كم كم داشتن  ناراحتي اشونو بروز ميدادن (  راستي وقتيكه پير بشيم نگاه ها به ما چطور ميشه ؟ روزي كه به بيماري صعب العلاج دچار بشيم ؟ و ديگه هيچ  اميدي هم نباشه چي  ؟ عجب دنياييه ؟  فكر كنم اينجور مواقع تو زندگي هر كس با يك ياس فلسفي مواجه ميشه .... حالا بماند )

خلاصه هر كي منو ميديد ميگفت اي بابا  اين چه وضعيه و چرا سهل انگاري ميكني و يك متخصص معرفي ميكرد و ميگفت كه كارش حرف نداره و فلانه و بهمانه ، غافل از اينكه خوب من دارم هر كاري كه از دستم بر مياد انجام ميدم

يك روز رفتم پيش يك متخصص خيلي معروف كه گفت اين تبخال چشمي است و خطرناكه و از اين حرفا و زير چشمي هم داشت به دختر خانمي كه با من اومده بود داخل نگاه ميكرد ، ( از اون دكترها كه سرشون خيلي شلوغه و مريض ها دوتا دوتا ميرن تو ) داشتم ميگفتم احساس ميكنم  از امروز صبح چشم چپم هم داره درگير ميشه كه  ديدم ديگه اصلا حواسش نيست ، بلند شدم  ، گفت اجازه بدين داروهاتون ... ،  گفتم مهم نيست و  زدم بيرون  ، مطمئن بودم اشتباه ميكنه و همينطور هم بود .

تا اينكه بالاخره بعد از ظهر همان روز  رفتم پيش يك فوق تخصص قرنيه كه قبلا  ميشناختمش ، دقيقا به حرفهام گوش كرد و شرح حال يك ماهه رو شنيد و خلاصه بعد از معاينه كامل  نظر داد كه يك ويروس چشمي است ، داروهاي جديدي داد و گفت اين ويروس دوره اي داره كه كاريش هم نميشه كرد و آنتي بيوتيك خاصي هم نداره ، و گفت كه چشم چپت رو نيز مبتلا خواهد كرد ، اما احتمالا ضعيفتر و تا دوهفته ديگه هم طول خواهد كشيد كه خوب همينطور هم شد ....

و حالا بعد از دو هفته غده هاي لنفاوي دوباره به حالت اوليه اشون برگشتن

ورم صورت و پلك هام بر طرف شده

قرمزي چشمم هم تا حدود زيادي خوب شده ...

 

خلاصه اين بود شرح اينكه تقريبا دو ماهي پيدام نشد ...

از محبت همه ممنونم ...

 

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت   توسط كافه تهران  |